ذبيح الله صفا
679
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
يا بِنعَم دار مرا پاىبست * يا بكرم دار مرا زيردست روح پدرْ پيرِ مرا شاد كن * بهر خدا بندهيى آزاد كن جان چه ستانى كه جوانم هنوز * حيف اميدى كه بمانم هنوز گرچه گزيدى با يادى مرا * جان و جوانى نه تو دادى مرا شاه جهانى بجهان زينهار * آنچه ندادى مستان زينهار حيف بود خون كسى ريختن * كش نتوان باز برانگيختن نامه بدين نكته بپايان رسيد * در ره طى باز بعنوان رسيد پس ببرِ شاه فرستادمش * از خود و از بند خبر دادمش شاه جهان خسرو خورشيد فر * برده بشمشير ز خورشيد فر دوده و قرطاس و قلم خواست زود * پاسخ ازينگونه بياراست زود : گفت كه اى كشتنى ناسپاس * مسخرهء ناكس حق ناشناس تو بجهان از چه سبب زيستى * هيچ نگويى كه تو خود كيستى نيست ترا روىِ رهايى ز بند * خواه كنون بگرى و خواهى بخند بند بسايد پس ازين پاى تو * چاه بود تا بابد جاى تو زنده سوى گور فرستادمت * حال همينست ، خبر دادمت از كرتنامهء ربيعى چنان كه گفتهايم ابياتى پراگنده در تاريخنامهء هرات تأليف سيفى هروى آمده است و اينك چند بيتى از آن كتاب در اينجا با ذكر صفحات نقل مىكنيم : شد از هر دو سو آتش رزمتيز * بيفزود هر دم همى رستخيز ز هر سو سوى رزم بردند دست * هم آن و هم اين سوى بالا و پست بشمشير تيز و بچاچى كمان * هم آنها هم اينها زمان تا زمان همى رزم جستند و كين توختند * تن و دِرْع برهم همى دوختند ( ص 329 )